عضویت
x

ورود

نام کاربری:

رمز عبور:
 

یا عضو شوید

  گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امیتازات: 1.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
لبیک یا حسین
نویسنده پیام
مرضیه
مدیر بخش
****

مدیران بخش
ارسال‌ها: 185
کتاب مورد علاقه: -
تاریخ عضویت: ۲۶ تير ۱۳۹۲
سپاس ها 2037
سپاس شده 1138 بار در 189 ارسال
ارسال: #1
لبیک یا حسین
این راه به کجا می رسد ؟


[تصویر:  3c.jpg]


سلام بر حسین
دوستم با هر که دوست توست و دشمنی می کنم با هر که دشمن توست
۲۱-۹-۱۳۹۳ ۰۴:۴۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط rend ، علی خانی ، Rasoul ، Mr.Mehrdad ، Niki ، مهران کسروی ، nr76 ، niloofar ، mohsen gh ، احسان آشنا ، Niku
niloofar
کاربر ارشد
**

کاربر ارشد
ارسال‌ها: 51
کتاب مورد علاقه: قیدار
تاریخ عضویت: ۱۴ تير ۱۳۹۳
سپاس ها 56
سپاس شده 187 بار در 50 ارسال
ارسال: #2
RE: لبیک یا حسین
جان خواهرت بر لب آمده 


برخیز و ببین زینب آمده 


برای تو دو صد درد دل و خاطره دارم 


فراق تو گرفت از  دل من صبر و قرارم 


دل از مهر تو ای شاه شهیدان نبریدم 


به خاک تو عجیب است که من زنده  رسیدم 


کنار سر تو بودم و همراه یتیمان 


زبعد تو برادر به جز  از غصه ندیدم 


 شهر کوفه و بام خانه ها 


طعنه ها زدند خواهر تو را 


چهل شب شده چشمان ترم خواب ندیده 


چهل شب شده زینب به لبش آب ندیده ... 


نگویم که چه آورده اسارت به سر من 


همین بس که شده قاتل تو همسفر من 


رخم سرخ و دلم خون و تنم غرق جراحت 


شکست از غم هجران تو ای شه کمر من 


روی زینبت نیلی و کبود 


بر زمین فتاد در میان دود 


ز بعد تو جسارت شده بر آل پیمبر 


یتیمان تو بی تاب و پریشان شده یکسر 


ز داغ تو پریشانم و بیتابم و مضطر


ببین بی سر و سامانی من را تو برادر 


ببین پیر شدم در سفر کوفه و در شام 


ببین قامت زینب شده چون قامت مادر ...


بیقرار تو دختر تو بود ...


روضه خوان تو خواهر تو بود ...


فدای تن صد چاک تو جان و دل زینب 


عزادار تو شد مادر تو فاطمه امشب ... 


جان خواهرت بر لب آمده 


برخیز و ببین زینب آمده 


برای تو دو صد درد دل و خاطره دارم 


فراق تو گرفت از دل من صبر و قرارم ...


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 ( کلیپ)

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند 
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ؟
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۵-۹-۱۳۹۳ ۰۳:۲۴ عصر، توسط niloofar.)
۲۵-۹-۱۳۹۳ ۰۳:۲۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط مرضیه ، Rasoul ، Niki ، علی خانی ، Niku
*

عضو انجمن
ارسال‌ها: 13
کتاب مورد علاقه: کوری- وقتی نیچه گریست- 1984- قلعه حیوانات
تاریخ عضویت: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶
سپاس ها 1
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
ارسال: #3
RE: لبیک یا حسین
شعر زیبایی بود

یا حسین

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۶-۲-۱۳۹۶ ۱۱:۳۵ صبح، توسط رسانه مدرن شهر- آقابابایی.)
۲۶-۲-۱۳۹۶ ۱۱:۳۲ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
علی خانی
مدیر بخش
****

مدیران بخش
ارسال‌ها: 784
کتاب مورد علاقه: در جستجوی زمان از دست رفته
تاریخ عضویت: ۲۸ تير ۱۳۹۳
سپاس ها 2639
سپاس شده 4031 بار در 776 ارسال
ارسال: #4
RE: لبیک یا حسین
دیشب
خواب دیدم
به کسی که
هرگز باور نمی کنید
رای داده ام

صبح،
بیدار شدم و
بعد از غسلِ فول آپشن،
دو رکعت نماز
با "بقره"، جایِ "توحید" خواندم و
به خاطرِ یهودای هنوز پنهان
در بطنِ ناپیدایم،
هزاران بار
استغفار کردم

96/02/28 - خانی

بی ما، بسی گُل خواهد روئید
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۸-۲-۱۳۹۶ ۰۱:۲۸ عصر، توسط علی خانی.)
۲۸-۲-۱۳۹۶ ۱۰:۵۱ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
علی خانی
مدیر بخش
****

مدیران بخش
ارسال‌ها: 784
کتاب مورد علاقه: در جستجوی زمان از دست رفته
تاریخ عضویت: ۲۸ تير ۱۳۹۳
سپاس ها 2639
سپاس شده 4031 بار در 776 ارسال
ارسال: #5
RE: لبیک یا حسین
"امروز، عاشورا"

بخش اول:
"ای‌کربلا چولینده، قولسوز یاتان اباالفضل"
"شا‌حُسین، وا‌حُسین" معروف‌ترین جمله‌ای بود‌‌که صبح عاشورا می‌شنیدیم. آن‌‌روزها فکر ‌‌می‌کردم‌ ‌می‌گویند: "شاخسی...واخسی" واقعاً هم مَردم قبل از تعزیه دور میدان به‌گونه‌ی خاصی پا ‌می‌کوبیدند و ‌می‌گفتند: "شاخسی، واخسی...شاخسی، واخسی." اسم مراسم هم همین بود و صبح زود می‌رفتند "شاخسی، واخسی." بعد از "شاخسی، واخسی"، شبیه‌خوانی شروع ‌می‌شد و تا مدت‌ها، مهمترین اتفاقی بود ‌که ‌می‌توانستم تصور‌کنم.
شب تاسوعا، ذخیره‌ی شال، روسری و انواع دیگر سربندهای زنان را که از نذر‌های سال قبل مانده بود،‌کف مسجد ‌می‌ریختند و شبیه‌خوان‌ها، از یاران امام و مخالف‌ها، هر‌تعداد‌‌ ‌‌‌که برای اجرای نقش‌ لازم داشتند بر‌‌می‌داشتند. سبز و مشکی‌ها مال یاران امام، قرمز و نارنجی‌ها مال یزیدیان، زرد و‌کِرِم‌ها هم مال حُر و سپاهیانش. البته چون سربندهای نو، اغلب در طول سال برای پوشش بخشی از هزینه‌های مسجد فروش ‌می‌رفتند، باقیمانده‌ی آن‌ها چندان مرغوب نبودند و‌کفاف هم نمی‌دادند و شبیه‌خوانان از در و همسایه، سربندهای زنان را امانت ‌می‌گرفتند. مردم هم اغلب استقبال ‌می‌کردند و با اخلاص، در آن دنبال ثواب و گشایش مشکلی بودند.
شمشیرها را از چوب‌های ساده می‌ساختند و تنها انتهایشان برای شباهت به قوس شمشیرهای واقعی، پَخ ساده‌ای ‌می‌خورد و یک لبه‌اش را قرمز ‌می‌کردند و نفوذ رنگ در بافت متخلخل چوب، حالتی به آن ‌می‌داد که انگار شمشیر فلزی قدیمی ‌و‌کُندی است‌که تازه سَر‌کسی را با آن بریده‌اند. قسمت پائینش را هم با چاقو به‌شکل دسته‌ی شمشیر ‌می‌تراشیدند.
اولین‌بار‌که در اطراف ما نجّاری راه افتاد و شمشیرهای چوبی را با ارّه و دستگاه تراشیدند، اصالت شبیه‌خوانی در ذهنم متزلزل شد. چندین سال بعد هم که لباس‌های ویژه به بازار آمد و سربندهای رنگارنگ زنان جمع شد، به‌زعم من، شبیه‌خوانی برای همیشه روح خود را از دست داد.
اطراف زمین باز و بزرگی در‌کنار محله، مردم در چندین ردیف پشت سر هم ‌می‌ایستادند تا شبیه‌خوانی شروع شود. صبح زود همه ‌می‌رفتند تا جای خوبی‌گیرشان بیاید. مثل الان نبود‌که سر‌کوچه‌ای حقیر، برای آوردن تماشاگران، حتی دنبال بچه‌های پیش دبستانی باشند. شبیه‌خوانی‌ها کم‌تعداد اما باشکوه بود.
قبل از این‌که مسجد محله‌ی ما ساخته شود، مراسم محرم، در خانه‌ی مشهدی یعقوب برگزار ‌می‌شد. مرد بلند‌قد و خوبی بود و از چند روز مانده به ماه محرم تا اربعین، خانه‌اش را برای زنجیر و سینه‌زنی، تمرین شبیه‌خوانی و‌... در اختیار مردم می‌گذاشت. خودش هم سردسته‌ی زنجیرزنان بود. ملّت کنار زن و بچه‌هایش وول ‌می‌خوردند. دو تا از دخترانش هم که بور و زیبا بودند، در همین اوضاع، هوایی شدند و شوهر‌کردند و یکی از اعضای سابق شورا و نمایندگان فعلی شهر در مجلس هم، پسر یکی از همین دخترهاست.
سال‌ها بعد مسجد محله‌ی ما ساخته شد. تقریباً شبیه ساخت مسجد‌النبی در فیلم "محمد رسول‌الله" مصطفی عقاد بود. مسجد بسیار بزرگ به‌نظر می‌آمد و حد و حدودی نداشت.
اولین‌ بار بود تیر و ستون آهنی ‌می‌دیدیم و جوش‌کاران بالای ستون‌ها، با ماسک روی صورت، عجیب‌تر از اسپایدرمن‌های فعلی بودند. در ساختمان در حال ساخت مسجد که، تکمیل آن سال‌ها طول کشید، و جای در و پنجره‌اش را تیغه‌ی آجری چیده بودند تا بچهها داخل آن نروند و کارهای بد نکنند، بازی ‌می‌کردیم و با برچسب‌ قوطی‌کبریت‌های چوبی برای هم درجه ‌می‌چسباندیم. شب‌ها داخل پایگاهی‌که درگوشه‌ای از مسجدِ ناتمام، بصورت موقت درست کرده بودند و صندوقی‌که تعدادی‌ کتاب داخلش بود، سرک ‌می‌کشیدیم. چیزی بر‌نمی‌داشتیم. اما بی‌اجازه وارد شدن و در تاریکی صندوق را باز‌کردن و لمس‌کتاب‌ها، حس خاصی داشت که نمی‌شد از آن گذشت.
مجری ‌می‌گوید: "از قدیم و جدید، آن‌هایی را که پای بساط حسین(ع) در مسجد عباسیه‌ی 2 بوده‌اند و اسیر خاک شده‌اند، با صلوات یاد کنید." در محله‌ی ما دو طایفه بودند. هر‌کدام مسجدی ساختند‌که اتمام‌شان به درازا‌ کشید. اسم هر دو را هم‌ گذاشتند عباسیه. مدت‌ها سر این موضوع که عباسیه‌ی واقعی‌کدام است، و البته بسیار بدیهی بود، عباسیه‌ی واقعی مسجد ما باشد، بحث بود. آخرش هم اوقاف وارد ماجرا شد و مساجد را به قید قرعه شماره‌گذاری‌ کرد و در‌کمال تأسف و ناباوری مسجد محله‌ی ما شد:‌"عباسیه‌ی 2 ".
با داربست، فضایی برای شبیه‌خوانی سر هم کرده‌اند و تعداد کم‌شمار مردم محله، دور تا دور آن ایستاده و یا نشسته‌اند. مجری ‌می‌گوید: "اگر مریضی دارید‌که دکتر جواب‌کرده، نگران نباشید، امام حسین(ع)‌که جواب نکرده."
باران نم‌نم ‌می‌بارد. با قطرات بسیار ریز و اِسپری مانند. آفتابِ تنبل، مثل اغلب همشهریهای ما، چنان تظاهر به زور ‌زدن برای بیرون آمدن از زیر ابرها می‌کند ‌که ‌گویا،‌ کاری جز تابیدن هم دارد. این منت‌ بی‌خودی، غیر از خودِ همشهریهای ما، در طبیعت و اقلیم‌ شهر هم هست. در راننده‌های ‌اتوبوس‌ و قبل از آن، در راننده‌هایِ مینی‌بوس‌اَش‌ هم بود که همه از اهالی روستای ثمرین بودند. همان‌ها که‌یک شب با پنجاه اسب سوار آمدند و هم‌ولایتی‌های به دار آویخته‌ی خود را که کار دموکرات‌های آذربایجان بود، با خود بردند. در باره‌ی این‌کشته‌ها ‌می‌گویند، همزمان که "پیشه‌وری" پشتِ گوشی ‌می‌گفته، "نکُشیدشان"، روی اغراض شخصی آن‌ها را اعدام‌کردند و با آن لهجهی ویژه‌ی همشهری‌های ما به پیشه‌وری گفتند: "متأسفانه دیر شد!"
مجری دارد روایات حس‌انگیز تعریف ‌می‌کند و نتایج به‌روز و کاربردی از آنها ‌می‌گیرد تا ایمان جمع را برای ماندن پای بساط شبیه‌خوانی تقویت‌کند و البته امیدی هم به‌ کشاندن آدم‌های داخل خانه، به مراسم دارد. او حین روایتگری خودش نیز احساساتی ‌می‌شود و می‌گریَد.
با تمام شدنِ باران، آفتاب حرارتی پیدا می‌کند که مناسبِ تا د‌می ‌‌پیش منت‌گذاشتنش برای بیرون آمدن از زیر ابرها نیست. مجری رو به قبله ‌می‌ایستد و از خدا ‌می‌خواهد این جمع، بی‌آمرزش از دنیا نروند.
فضای شبیه‌خوانی در پائین با داربستی به ارتفاع هشتاد سانتی‌متر و در بالا و ارتفاع ساختمان‌ها با پارچه‌نوشته‌هایی تعریف شده است. سمت یزیدیان به رنگ قرمز، طرف یاران حسین(ع) به رنگ سبز و دو ضلع دیگر میدان به رنگ سیاه. مردی که سال‌ها پیش نقش شمر را بازی ‌می‌کرد و من همیشه شمر واقعی را با قیافه‌ی او تصور ‌می‌کنم، پارسال مُرده. از چند سال پیش هم زمین‌گیر بود و فقط دور میدان ‌می‌چرخید و کارگردانی ‌می‌کرد.
او با سربندهای سرخ و نارنجی و گلدار زنان، خود را ‌می‌آراست و پوتین سربازی پا ‌می‌کرد و بسیار برازنده به‌ نظر ‌می‌آمد. بعد از این‌که سر لج و لجبازی یک‌سال شبیه‌خوانی را کنار گذاشت، سکته‌کرد و دلیل آن را همین دوری از تعزیه‌ی ‌امام حسین(ع) ‌می‌دانست و مدام استغفار ‌می‌کرد. او در تمام سالهای شمری خود، وسط شبیه‌خوانی به حال امام ‌می‌گریست و از این بابت شمر محبوبی به‌شمار می‌آمد.
"عمر‌سعد" هم سیگاریِ تیری بود با ته‌ریش سیاهِ سیاه و لُپ‌های چنان گود که خودش عمداً آن‌ها را از داخل مکیده باشد تا روزی به هم برسند. با آن‌که صدایش مادرزاد گرفته بود و با آب‌جوش هم به سختی بالا ‌می‌آمد، اما مناسب‌تر از او،‌کسی را برای این نقش ندیده‌ام. از‌کجا معلوم خودِ عمر‌سعد هم صدایش چنین نبوده.
بخش دوم:
کنار تیر برق سرکوچه که مردم زباله‌هایشان ‌می‌گذارند، بوته‌های ظریف و زیبای علف و سبزه روئیده. زنی هم پلاستیکی زباله همان‌جا ‌می‌گذارد و پیش من ‌می‌آید. سلام و علیک ‌می‌کند و ‌می‌خواهد برای دامادش‌کاری پیدا کنم. مُصر است که شام و یا ناهاری مهمانش باشم. هنوز یادش است، سال‌ها پیش از آش‌اَش تعریف کرده‌ام. ‌می‌گوید: "از اون آش‌ها هم درست ‌می‌کنم." او زیاد اصرار ‌می‌کند. اما بالاخره کوتاه ‌می‌آید و من باز از او تشکر ‌می‌کنم. ظاهراً ‌‌ناراحت و در واقع با کمی‌‌ هم خوش‌حالی شاید، از من دور ‌می‌شود و به جمع زنان مشغول تماشای تعزیه، ملحق ‌می‌شود.
این همان زنی بود‌ که وقتی سریال "سلطان و شبان" اولین‌بار از تلویزیون پخش می‌شد، خیلی از او خوشم ‌می‌آمد. شوهرش سرباز بود و از طرف او برایش نامه ‌می‌نوشتم. از آن نامه‌ها که "اگر از احوالات ما خواسته باشی، سلامتی حاصل و برقرار است و جای نگرانی نیست، جز دوری شما و...‌ ."
شال سفید با گل‌های صورتی و طرح‌هایی‌که اسم‌شان را نمی‌دانم داشت که برای زن جوان، تمیز و کمی‌‌تُپل با موهای سیاه پرکلاغی و سینه‌های نسبتاً درشت، بسیار ‌می‌آمد و زیبایی‌اَش را دوچندان ‌می‌کرد. من او را که تا چند‌سال به‌جای اسمش، "عروس" صدایش ‌می‌زدند، سلطان‌بانو تصور ‌می‌کردم که همه‌ی مردان دربار دل در گرو عشق‌اَش دارند. با چنین وهمی خودم هم عاشق او ‌می‌شدم و از این‌که برای نوشتن نامه مرا پیش خود ‌می‌برد، نسبت به دیگر رقبای ساختگی، اما در ذهنم بسیار واقعی، امتیازی برای خودم قائل بودم. حالا او با چادرِ سیاه، مثل بقیه زنان، در انبوه آن‌ها گم می‌شود و دیگر قابل تشخیص نیست. به پلاستیک‌های زباله‌ی تلمبار شده پای تیر برق نگاه ‌می‌کنم و بوته‌های ظریف علف و سبزه‌ای که در پس‌زمینه‌ی زباله و سیمان، اغواگری معصومانه‌ای دارند.
مجری ‌می‌گوید: "آن‌هایی‌که سن‌شان‌ کمتر از پنجاه است، لطفاً از روی صندلی‌ها بلند شوند." با شنیدن "مجری"، امیدوارم ذهن‌تان سراغ مجری‌های تلویزیونی یا جُنگ‌های شادی و برنامه‌های به درد نخوری که توی پارک‌ها برگزار ‌می‌شود، نرود. یاد نقال قهوه‌خانه‌ها و شاهنامه‌خوانی‌ها و نمایش‌های رو‌حوضی هم نیفتید. این‌جا مجری مرد ساده‌ای است که به‌زحمت ‌می‌تواند حرف‌های عادی‌اش را هم بزند و تنها از سر ارادت و علاقه‌ای که به حسین(ع) دارد، میکروفن به دست از دو روز قبل بساط برگزاری تعزیه را با یاری مردم محل آماده ‌می‌کند و روز عاشورا هم مراقب است چیزی کم‌و‌کسر نباشد. دستیارانی هم از بچه‌های 5 تا پیرمردهای 77 ساله دارد‌ که انگشت شمارند. اما با جان و دل‌‌ کمکش ‌می‌کنند.
کسی از جای خود تکان نمی‌خورد. مجری سراغ تک‌تک‌شان ‌می‌رود و از آن‌هایی‌که جوان و‌کم سن و سال هستند خواهش ‌می‌کند صندلی‌ها را برای افراد مُسن خالی‌کنند. البته هنوز تعداد پیرمردها به تعداد صندلی‌ها نرسیده و نگرانی مجری کمی ‌‌بی‌مورد به‌نظر ‌می‌رسد.
صدای طبل‌ها و سنج‌ها بلند ‌می‌شود و صدای نی هم در بین آن‌ها جلوه‌گری ‌می‌کند. نوازنده‌ها همه ‌آماتور هستند. اما صداها اثرگذارند و مناسب عاشورا و جمع دورِ میدان. گروه موسیقی با نواختن پیش‌درآمدی مستقر ‌می‌شوند و بخشی از صندلی‌های طرف مخالف‌خوان‌ها را اشغال میکنند و نگرانی مجری از پُر شدن صندلی‌ها بالا می‌گیرد.
آن‌جا‌که زن‌ها نشسته‌اند، با سنگ و خاک و نی و شاخه‌های خشکیده، چیزی شبیه برکه ساخته‌اند و کمی‌‌آب و رنگ قرمز هم‌ کف آن ریخته‌اند که مثلاً فراتِ خون‌آلود است.
مجری به روح پدرِ کسی که ‌یکی از دستیاران اصلی و همیشه پای کار است، صلوات ‌می‌فرستد و من تازه متوجه مرگ پدر او ‌می‌شوم. مرد ریزه‌میزه با پوست صورتِ متخلل و زنی که هیکلش دو برابر خودِ او بود. بر‌خلاف تصور همه که گمان ‌می‌کردند موقع دعوا، زن، همسرش را بلند ‌می‌کند و روی طاقچه ‌می‌گذارد و او هرچه تقلا ‌می‌کند پایش به زمین نمی‌رسد، زن، شوهرش را دوست داشت و از او حساب ‌می‌برد.
از دور صدای مخالف‌خوانی ‌می‌آید. او دارد به محل تعزیه نزدیک ‌می‌شود. طبل‌ها به‌آرامی کوبیده می‌شوند. مجری از ساکنان خانه‌های اطراف تقاضا ‌می‌کند که آب‌جوش و چایی آماده داشته باشند. مردی‌که در جوانی نقش "اَزرق" را داشت، حالا در قامت "شِمر" وارد ‌میدان می‌شود. این مرد سال‌ها پیش برادرش شهید شد و وقتی خیلی جوان بود با زن او ازدواج کرد. دوران‌کوپن ارزاق ‌که نانوا و شرکت نفتی بودن، آرزوی هرکسی بود، آن‌ها نانوایی داشتند. حالا هم‌ که نام و نانی تویش نیست، باز نانوایی دارند.
موهایش دارد سفید ‌می‌شود. پدرش‌که خمیر نان چنگ ‌می‌زد و با یقه‌ی همیشه‌باز، بلند‌بلند ‌می‌خندید، مدت‌هاست مُرده. او به طبالها ‌می‌گوید‌که خوب بنوازند تا امروز خون حسین(ع) و یارانش ریخته شود و در این هنگام صدای نی به نشان مظلومیت حسین(ع) و یارانش از بقیه پیشی ‌می‌گیرد و در ادامه، طبل‌ها هم صدایشان بالا ‌می‌رود.
"جماعت!، آدیم‌دیر شِمر ذیالجوشن...رئیسِ قومِ عُدوانم..."
شمر ‌می‌گوید: "اگر لازم شود امروز ‌می‌توانم پیامبر را هم بکُشم و افلاک را به زمین آورم." از طبال‌ها ‌می‌خواهد یاری کنند تا حسین(ع) با شمشیر از اسب به زمین افتد و گوشواره‌های دختران با شلاق کنده شود. طبل‌ها بلندتر نواخته ‌می‌شوند و صدای نی را خاموش ‌می‌کنند. او در مدح کسانی‌که به حسین(ع) توجه دارند، شعری ‌می‌خواند و صلواتی برای پیامبر(ص) و فرزندانش ‌می‌فرستد.

بی ما، بسی گُل خواهد روئید
۲۸-۶-۱۳۹۶ ۰۴:۳۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما   انجمن کتاب ایران   بازگشت به بالا   بازگشت به محتوا   بایگانی   پیوند سایتی RSS